|
پسرم بعد از هر وعده که شیر می خوره نصف شیر رو با پوزش فراوون بالا میاره به خاطر همین من و همسری مجبوریم هر وعده ای که امیر فربد شیر می خوره اینقدر تو دستمون نگهش داریم تا غذاش هضم بشه یکی از همکارای همسری گفته بود خیلی از بچه های تازه متولد شده به خاطر کامل نشدن دریچه بین نای و معده اینطوری هستن و آدرس یه دکترو داده که با تجویز کپسول این مشکل بر طرف می کنه حالا من دودل هستم که اینکارو بکنم یا نه اصلا مصرف دارو برای بچه این سن خوبه یا نه ؟ از همه دوستایی که تجربه ای در این زمینه دارن می خوام منو راهنمایی کنن
از همه دوستای گلم که تو این مدت به من سر زدن ممنونم بایت تبریک همشون هم سپاسگزارم من تو این مدت اینقدر مشغول بودم که نتونستم بهشون سر بزنم تقریبا ۱۰ روز خونه مامانم بودم که از اونجا دسترسی به اینترنت نداشتم . حالا ماجرای زایمانم : سه شنبه شب در حدود ساعت ۱۲ با همسری تلویزیون نگاه میکردیم که احساس کردم تو دلم یه چیزی ترکید البته قبلش هم یه کمر درد مختصری داشتیم اما به نظرم اومد که طبیعیه و متوجه شدم که کیسه آبم پاره شده از اونجایی که قبلا در این مورد خیلی شنیده بودم و حتی خونده بودم که از پاره شدن کیسه آب تا تولد بچه فرصت هست حتی خیلی از مامانا تو خونه استراحت می کنن و از اونجایی که خیلی هپلی بودم به سرعت رفتم حموم با معذرت از همه ( برای مامانای آینده این چیزا یه تجربه اس) تو حموم دیدم که آبی که از من خارج میشه سبزه خیلی تعجب کردم تو همین فاصله من درد کمرم بیشتر شد یکی از مهم ترین علایم زایمان کمر درده نه دل درد خلاصه رفتیم بیمارستان و به دکتر کشیک گفتم که آب سبز ازم خارج میشه اونم قیافش اینجوری شد اینجا بود که من متوجه وخامت اوضاع شدم همسری رفت که لباس بستری برام بخره دکتر حتی صبر نکرد و خودشون لباس تنم کردن و سرم زدن و به من سند وصل کردن قبل از این کارها پرستار به من می گفت زود باش چرا با کفش اومدی برو کفشتو در بیار منم کفشمو در آوردم و رو سنگ بیمارستان همینطور که آب ازم میرفت دویدم تمام پرستارها از توی اتاق سرشونو آوردن بیرون که کی اینطوری می دوید گفتم من خلاصه تو اتاق عمل که از یخچال هم سردتر بود من فقط به پسرم فکر میکردم و از خدا کمک می خواستم من تجربه زایمان طبیعی ندارم ولی تو اتاق روبروی من یه خانمی زایمان طبیعی میکرد اینقدر جیغ می کشید گریه میکرد منم پای به پای اون گریه میکردم تا بچش به دنیا اومد زایمان سزارین هم بعدش خیلی سخت بود خیلی مخصوصا بعد از یک روز که تو رو مجبور می کنن راه بری من موقع پایین اومدن از تخت بیچاره شدم و تا چند روز به خاطر ماده بی هوشی سر درد وحشتناکی داشتم به همه مامانایی که می خوان اپیدورال زایمان کنن توصیه می کنم به هیچ عنوان تا چتد ساعت بعد از عمل سر شونو تکون ندن. ولی با اینهمه زایمان خیلی خوبی داشتم و از خدا به خاطر تمام نعمت هاش سپاسگزارم . برای من و خانواده کوچیک من خیلی دعا کنید.
سرانجام انتظارها به پایان رسید و امیر فربد در ساعت دو بامداد چهارشنبه 30 بهمن 1378 مطابق با 18 فوریه 2009 میلادی به دنیا آمد. وزن امیرفربد 3300 و قد او 51 سانتیمتر است. مادر و نوزاد هر دو در سلامت کامل به سر می برند، اما هنوز در بیمارستان بستری هستند. در مورد اینکه چطور این نوزاد کوچولو با سزارین به دنیا آمد، مریم می آید و توضیح می دهد. *** برای سلامتی همه نوزادان دعا کنید نوشته شده توسط بابای امیر فربد
فردا باید برم بیمارستان برای چکاب و گرفتن نوار قلب و آزمایش خون
نمیدونم شاید دکترم نشخیص بده که پسرم باید دیگه به دنیا بیاد . یه حس عجیبی دارم مثل قرار پنهونی مثل اولین بوسه مثل خوردن یه غذای جدید مثل اضطراب شب کنکور ولی هر چی که هست دوسش دارم وقتی به دلم نگاه می کنم باورم نمیشه یه
بچه توش دارم که به زودی بغلش می کنم یکی که مال خود منه یکی که خیلی منتظرش بودم
خیلی . یاد شعر اون کیه سیمین قانم می افتم مردا خیلی کم احساساتشونو بروز میدن مخصوصا همسر من که به خاطر شرایط
کاریش خیلی منطقی و عقل گراست. اما اونم بی تاب شده . وقتی برادرم رو می بینم که انگشت های پای دخترشو لیس میزنه به قدرت
خدا و قدرت پدر مادری بیشتر پی می برم . اینکه تو این 9 ماه مادر خوبی برات بودم و از این به بعد می تونم باشم
. چقدر به خاطر چیزهای بیهوده تو رو ناراحت کردم چقدر تو پرورش روح و روان تو
تاثیر گذاشتم . اصلا من می تونم مامان خوبی برات باشم. به خدا تو کل می کنم چون این روزها به اندازه تمام عمرم طولانی شده ...
صحنه اول (میدان هفت تیر) من: ببخشید آقا اینجا توالت عمومی کجا هست؟ مرد بلیط فروش در حالیکه لبخند می زند و دندانهای سیاهش پیداست: میدون
توالت داره بغل پارک اما به خاطر تعمیرات تعطیلش کردن من با بی حوصلگی: بعله میدونم به جز اون مرد بلیط فروش: خب همون بود دیگه حالا خیلی فوریه من به راهم ادامه میدهم و به زمین و زمان بدو بیراه میگم زنگ میزنم به
آقای همسر من : کجایی آقای همسر: یه جا گیر کردم یه ربع دیر تر میرسم من نالان وارد داروخانه 13 آبان می شوم و به طرف مرد صندوقدار میروم . من: ببخشید اینجا دستشویی نداره ( التماس) مرد صندوقدار مستاصل: برو ساختمون بغلی طبقه دوم نگی من گفتم اونجا
هست. من خوشحال از جلوی 10 جفت چشم کنجکاو کارمندان بایگانی داروخانه می
گذرم و به به طرف دستشویی هجوم میبرم. صحنه دوم ( در مسیر برگشت به
خانه ) من به آقای همسر: امروزخونه مامانت خیلی خوردم حالم بده یه کم پیاده روی می خوام. آقای همسر: باشه می برمت پارک ملت اونجا پیاده روی کن. در پارک ملت بعد از طی 10 قدم من دستشویی دارم. آقای همسر : همینجاست بیا برو. بعد از برگشتن از دستشویی به پیاده روی ادامه می دهیم بعد از 5 دقیقه . من : من دستشویی دارم و از خیر پیاده روی میگذریم . اینایی که نوشتم تو هفته های اخیر برام پیش اومده و تقریبا هر جا که
برم باید یه توالت کنارم باشه . پسر گلم هم که فعلا جا خوش کرده و قصد تشریف
فرمایی نداره ولی اگه خدا بخواد دیگه بهشت رفت زیر پام چون مامان شدن سخته و البته
خیلی شیرین. برای همه کسایی که دلشون بچه می خواد از صمیم قلب دعا می کنم که به
زودی به خواستشون برسن. منم فراموش نکنید خدا را چه دیدی شاید این آخرین پستم قبل
از به دنیا اومدن پسرم باشه . حتما برای من و پسرم دعا کنید.
مادر بزرگم بعد از تحمل یک دوره بیماری و سختی فوت کرد حتی نتونست
نتیجه های خودشو یعنی بچه من و برادرم را ببینه البته به خاطر سختی های زیادی که
می کشید حتما الان به آرامش رسیده . ولی خوب برای اطرافیان خیلی سخته . به خاطر
شرایطم تو مراسم خاکسپاری نبودم ولی بعد از سوم مریض شدم و سرماخوردگی بدی گرفتم .
طفلک بچم این چند وقته خیلی اذیت شد . دیگه این ماراتن استقامت 9 ماهه به آخراش نزدیک میشه اما من خیلی
مضطرب و نگران هستم دکترم میگه به خاطر ترشح هورمون پروژسترون این حالت ها طبیعیه
اما من خیلی نگران بچه هستم و تا به دنیا نیاد خیالم راحت نمیشه راستی بلاخره برای
گل پسرم اسم انتخاب کردیم هرچند خیلی سخت بود ولی لااقل من و همسری در این اسم با
هم تفاهم داریم اسم عزیز دل مادر امیر فربد شد . یه مطلب قشنگ برام ایمیل شده بود که خیلی جالب بود برای شما هم می
گذارم: لباس های کثیف! زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی
کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای
شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند
چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را
برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه
بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که
چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!» مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار
شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!»
دیروز رفتم دکتر خدا رو شکر همه چی خوب بود اما من همیشه از خونسردی این دکترا لجم می گیره هر سوالی که می کردم میگفت عجله نکن هنوز زوده فکر کنم بچم به دنیا بیاد هم همین حرفو میزنه دیگه حسابی سنگین شدم و همش خسته ام به جز خوردن هم به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کنم چند وقت پیش همسری میگفت تو همون مریم سابقی که بی اشتها غذا می خورد نیستی تقریبا دیگه اتاق پسر گل ما آماده شده براتون چند تا عکس میذارم امیدوارم بتونین ببینین
سلام منو و پسری خدا رو شکر خوبیم این روزا همسری امتحان داره و اصلا درس نمی خونه فقط میره امتحان میده من هر کاری هم که بهش میدم میگه : من امتحان دارم .
من یه مامان تنبل بی حوصله شدم که حتی به وبلاگم هم دیر دیر سر می زنم تو نی نی سایت خوندم یکی از علایم زایمان وسواس مادر برای تمیز کردن خونشه نکنه من قراره زود زایمانم کنم یه کمی میترسم و ترجیح میدم گل پسرم وزنش خوب باشه لطفا برای من خیلی دعا کنید. واسه اناق بچه دنبال لوستر با دیوار کوبش هستم اگه جایی می شناسین راهنمایی کنید سمت غرب باشه خوبه ممنون
خدا یا متشکرم که یک هفته خوب دیگه هم برای من و پسرم سپری شد. برای اتاق پسرم یه فرش آبی خوشگل خریدم که همسری گفت برای اتاق کوچیکه راستش سایزش 160*90 است و خیلی از فضای اتاق خالی میمونه فرشو از سهروردی خریدم و هر کاری کردم پس نگرفت خلاصه 85 هزار تومان هدر رفت اتاق بچه فرش داره ولی من میخواستم طرح فانتزی بچگونه باشه که اینطوری شد و من دماغم سوخت
|
About
من مریم 27 ساله در سال 83 ازدواج کردم
Home
|